گفت به پیشم بیا
گفت برایم بمان
گفت به رویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم.

- ناظم حکمت



تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 0:40 | نویسنده : saman |
دو تا گنجشک بودن.. یکی داخل اتاق ،یکی بیرون پشت شیشه گنجشک کوچولو از پشت شیشه گفت: من همیشه باهات میمونم.......

قول میدم! و گنجشک توی اتاق فقط نگاهش کرد........!!

گنجشک کوچولو گفت :من واقعأ "عاشقتم" !! اما گنجشک توی اتاق فقط نگاش کرد....!!

امروز دیدم گنجشک کوچولو پشت شیشه اتاقم "یخ زده" اون هیچوقت نفهمید ......

گنجشک توی اتاقم "چوبی" بود ! حکایت بعضی ماهاست ..........

خودمونو نابود میکنیم، واسه "آدمای چوبی" کسانی که نه ما رو میبینن ، نه صدامونو میشنوند..



تاريخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ | 13:31 | نویسنده : saman |
کسی را دوست بدار که "دوستت دارد", حتی اگر غلام درگاهت باشد؛
و دست بکش از دوست داشتن کسی که "دوستت ندارد"،حتی اگر سلطان قلبت باشد...
فراموش نکن که "زمان" آدم وفادار را مشخص می کنه نه "زبان"....



تاريخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ | 12:55 | نویسنده : saman |
قرار بود 
بزرگ که بشوم
زخم زانوهایم خوب شود
و مشق هایم تمام شوند
دستم به آن انارهای بالای درخت برسد
و کلی قرار دیگر 
که بابت همه شان قول گرفته بودم
آنقدر برای بزرگ شدن عجله کردم
که دلخوشی هایم را 
همانجا جا گذاشتم



تاريخ : دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ | 0:38 | نویسنده : saman |
برای هر کسی
يه اسم تو زندگيش هست
که تا ابد هر جايی بشنوه
ناخودآگاه برميگرده به همون سمت
يا از روی ذوق
يا از روی حسرت
و يا از روی نفرت



تاريخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 2:38 | نویسنده : saman |
بادی در موهایش آشفته شان می کند....

اخم هایش در هم می ریزد...

و لبخندی محو...

او مدام زیباتر می شود و ذهن من بیقرارتر 



تاريخ : دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ | 2:24 | نویسنده : saman |
اگر کسی به اندازه ای که دوستش دارید دوستتان ندارد ،

رابطه تان را تا نا کجا ادامه ندهید ،

به خودتان امید ندهید که بالاخره روزی دوستم خواهد داشت ،

اینکه گاهی از طرف او پذیرفته میشوید وگاهی نمی شوید کلافه تان خواهد کرد ،

گویی در جا می دوید هر چقدر تلاش میکنید به جایی نمی رسید ،

این نرسیدن دایمی خسته تان میکند،خشمگین میشوید،افسرده میشوید ،

خودتان را قانع نکنید (که اگر دوستم نداشت این همه مدت نمی ماند)،

او بخاطر خودش با شما مانده شما با توجه ومحبتی که به او میکنید احساس دوست داشتنی بودن به او میدهید،غرورش را ارضا میکنید باعث رشد عزت نفسش میشوید ،

پس چرا با شما ادامه ندهد؟ وقتی به کسی که دوستتان ندارد نزدیک میشوید گویی به کاکتوس نزدیک میشوید هرچه بیشتر نزدیک شوید ،بیشتر زخمی میشوید. کاکتوس هایتان را رها کنید.



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 23:39 | نویسنده : saman |
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯾﺴﺖ !
ﭼﻪ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ،ﮔﻮﺷﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ !

ﻣﻦ !ﺣﯿﻔﻢ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ( ﺗﻮ ) ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﺒﺎﺷﯽ !
ﺗﺎ اﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ( ﺗﻮ ) ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ( ﻣﻦ ) ﻣﺎﺩﺭﺯﺍﺩﯾﺴﺖ ...



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 15:3 | نویسنده : saman |

لایق تو کسی نیست جز آنکسی که:
تو را انتخاب میکند نه امتحان...
تو را نگاه کند نه اینکه ببیند...
تو را حس کند نه اینکه لمست کند...
تو را بسازد نه اینکه بسوزاند...
تو را بیاراید نه اینکه بیازارد...
تو را بخنداند نه اینکه برنجاند...
تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد.
ﺳﺎﺩﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺩﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ !
ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﮕﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ کسی که ﺑﻪ ﺯﺧﻢ ﺯﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﻫﺮﮒ ﺣﯿﺎﺗﺖ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﯾﺎﻓﺘﯽ !
ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ :
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ …
“ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ"



تاريخ : پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ | 2:26 | نویسنده : saman |
به چشم‌هایم
که خوب نگاه کنی
تلخیِ درد کهنه‌ای را

خواهی دید
که دیگر
باهیچ عشقی
شیرین نمی‌شود...!!!



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ | 10:30 | نویسنده : saman |
همیشه صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود.
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری، باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.
وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ. ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ !



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 1:35 | نویسنده : saman |

آدمی که دوستت دارد
خیلی زودبرایت عادی می شود،
حرف هایش، دوستت دارم هایش...
و تو خیلی زود کلافه میشوی
ازبهانه هایش، اشکهایش، توقع هایش.
و چون تصور میکنی که همیشه هست، همیشه دوستت دارد؛
هیچوقت نگاهش نمیکنی

نگرانش نمیشوی،
برای از دست دادنش نمی ترسی
او همیشه هست

اما

او هم آدم است...
روزی که کارد به استخوانش برسد
کوله بار اندوهش را برمی دارد
و بی سر و صدا می رود...
حسی به من می گوید
آن روز، بی اراده صدایش می زنی

اما

جوابی نمی آید...
فقط
برایت
جای پایش می ماند !



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ | 1:0 | نویسنده : saman |
یاد شهریار خوش
آمد اخر یارش
نمود با همه بی وفایی ها
جان یک شبه قربانش
افتاده اگر شد از پا
لیک 
آمد اخر معشوقه ی دلخواهش
یاد شهریار خوش
آن پیر تاج سرم
که همیشه می گفت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم...



تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 15:13 | نویسنده : saman |

من آدم خاصی نیستم ، یه مرد معمولی با افکار معمولی ...
یه زندگی معمولی رو گذروندم ...
مجسمه ای ازم به عنوان یادبود ساخته نمیشه ...
و اسم من بعد از مرگم به زودی فراموش میشه ...
اما از یه لحاظ ،
من به اندازه ی تمام آدم هایی که تا حالا زندگی کردن ،
تو زندگیم موفق بودم !!!
من یه نفر رو با تمام قلب و روحم دوست داشتم ...
برای من ،
این تو زندگیم همیشه از همه چیز مهم تر و کافی بوده...



تاريخ : شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ | 2:36 | نویسنده : saman |
وقتی یکیو دوست داری...

ناخودآگاه از بقیه آدمایی که دورت هستن فاصله می گیری...

آخرش یه جایی به خودت میای می بینی...

نه اون آدما واست موندن نه اون یه نفر....!!



تاريخ : یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 11:32 | نویسنده : saman |
با تو نه برایِ من غروری ماند
نه حواسی
نه دلی 

با تو هرچقدر هم که پا در کفشِ رفتن می کنم
باز هم نمی روم
با تو هرچه حواسم را جایی دور پرت می کنم
خودم را حتی سوارِ اولین هواپیما می کنم و دور می شوم
باز هم به دنبالِ تو در چشمانِ هر غریبه ای می گردم
با تو دلم تنگ می شود
آنقدر تنگ که می ترسم راهِ نفس بر من ببندد
با تو هرچه سراغِ غرورم را می گیرم
صدایش را نمی شنوم
تو مرا
از همیشه تنها تر کرده ای 
آنقدر تنها
که برایِ خودم را دیدن هم
باید پناه بیاورم به چشمانِ تو
که نیست
که نمی بیند مرا



تاريخ : شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ | 11:46 | نویسنده : saman |
پس جهنم اينه !
هرگز به این شکل درباره ش فكر نمی‌كردم !
گوگرد ، آتيش ، سيخ ...
عجب حرف‌های مضحكی سال‌ها در مغزمان فرو کردند !
احتياجي به سيخ نيست !
حالا فهمیدم : جهنم همان زندگی اجباری با احمق‌های اطرافه ...
ژان پل سارتر



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 14:22 | نویسنده : saman |
تو در مورد دلتنگی واقعی چیزی نمیدونی
چون این تنها زمانی اتفاق می افته،
که کسی رو بیشتر از خودت دوست داشته باشی !



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳ | 22:41 | نویسنده : saman |

وقتی قرار است بروی ، دل دل نکن ...

منتظر نمان

هیچ اتفاقی ماندگارت نمی کند.

وقتی قرار است بروی، حتما دل شوره هایت را مرور کرده ای

یادگاری هایت را ، بغض های پشت سرت را ...

یا می روی بی آنکه یادت بیاید کوچه هایی را که قدم زدیم

و باران هایی که بر سرمان بارید

و چراغ قرمز هایی که هنوز نمی دانم چرا دوستشان داشتیم.

بهانه برای رفتن زیاد است

این ماندن است که بهانه نمی خواهد

این ماندن است که دل می خواهد

شهامت می خواهد، عشق می خواهد ...

حالا هی تو بگو باید بروی ، اصلا همه دنیا را جاده بکش

بگو که عشق به درد شعر ها می خورد

و من می ترسم از کسی که دیگر

حتی شعر هم قلبش را نمی لرزاند

کسی که می داند به غیر از من ، کسی منتظرش نیست

اما دلش ، هوای پریدن دارد ...

وقتی قرار است بروی، حتی به آیینه نگاه نکن

شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده

منصرفت کند از رفتن

شاید نم اشکی ببینی ، غباری ،

خیالی دور در آستانه ویران شدن

شاید ناخودآگاه در آینه لبخند بزنی

و به تصویر دیرآشنای محصور در قاب بگویی : سلام ...

شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد

و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی ...

تو لبخند بزن !

من غربت پشت آن لبخند را خوب می شناسم

نمی گویم نرو

اصلا مگر چیزی عوض می شود ؟!

فقط یک والله خیرالحافظین می خوانم

و به چهار جهت فوت می کنم ...

حتی اگر دیگر نبینمت ،

هر شب به خوابت می آیم

تا به یادت بیاورم که بی خداحافظی رفتی ...

 



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳ | 16:15 | نویسنده : saman |
همیشه صبر کردن، بخشیدن، ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست می شود.
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری، باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ.
وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ. ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ !

گريز دلپذير | آنا گاوالدا 



تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۳ | 14:34 | نویسنده : saman |

از لیوان ها
به لیوان , شکسته فکر می کنی
از آدمها
به کسی که از دست داده ای
به کسی که به دست نیاورده ای
همیشه
چیزی که نیست
بهتر است

علیرضا روشن



تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۳ | 23:12 | نویسنده : saman |

اﮔﺮ ﻋﺎﺷﻖِ ﮐﺴﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺷﻮﻡ،
ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ
ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﻟﺘﻨﮓﺍﺕ ﻧﻤﻲﺷﻮﻡ!

ﺣﺘﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﮔﺎﻩ ﺑﻪ ﮔﺎﻩ ﮔﺮﻳﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﻲﮐﻨﻢ ...
ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺟﻤﻼﺗﻲ ﮐﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﺭﻱﺳﺖ،
ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﭘُﺮ ﻧﻤﻲﺷﻮﺩ ...
ﺗﻘﻮﻳﻢِ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱِ ﻧﻴﺎﻣﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﻭﺭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪﺍﻡ.

ﮐﻤﻲ ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ، ﮐﻤﻲ ﺷﮑﺴﺘﻪ
ﮐﻤﻲ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ، ﻣَﺮﺍ ﺗﻴﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺍﻳﻨﮑﻪ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ ﺭﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﻳﺎﺩ
ﻧﮕﺮﻓﺘﻪﺍﻡ،
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻛﺴﻲ ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ، ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻲﮔﻮﻳﻢ
ﺧﻮﺑﻢ!

ﺍﻣﺎ ﻣﻀﻄﺮﺑﻢ !
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﻋﻠﻴﺮﻏﻢ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻣﻴﻠﻴﻮﻥﻫﺎ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ
ﺣﺎﻓﻈﻪﺍﻡ ﺳَﺮ ﻣﻲﺯﻧﻢ
ﻭ ﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﻢ ﭼﻬﺮﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﻴﺎﻭﺭﻡ، ﻣﻦ ﺭﺍ
ﻣﻲﺗﺮﺳﺎﻧﺪ!
ﺩﻳﮕﺮ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻧﻤﻲﮐﺸﻢ
ﺣﺘﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﺍﻡ ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﮔﺬﺷﺘﻪﺍﻡ،
ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺭُﻭﺯﺕ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺑﺎﺷﻢ، ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺮﺍﻳﻢ
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ!

ﺑﻌﻀﻲ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻲﺍﻓﺘﻢ ...
ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﻲﮔﻮﻳﻢ: ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ؟ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ
ﮐﺎﻓﻲﺳﺖ!
ﺁﻳﺎ ﺑﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ؟
ﺍﺯ ﺧﻴﺎﻝِ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﮔﺬﺷﺘﻪﺍﻡ ؟
ﻣﻀﻄﺮﺑﻢ ...
ﺍﮔﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺴﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺷﻮﻡ
ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﺗﺎ ﻋﻤﺮ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺨﺸﻴﺪ !

ﺍُﺯﺩﻣﻴﺮ ﺁﺻاف 



تاريخ : شنبه دوم فروردین ۱۳۹۳ | 1:53 | نویسنده : saman |
حالم گرفته از این شهر
که آدم‌هایش همچون هوایش
ناپایدارند !
گاه آنقدر پاک که باورت نمی‌شود
گاه چنان آلوده که نفست می‌گیرد...




تاريخ : جمعه یکم فروردین ۱۳۹۳ | 21:59 | نویسنده : saman |
حالا كه می‌خواهی بِروی،
برایت رویاهایی آرزو می‌کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود!
برایت آرزو می‌کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری.
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو می‌کنم، 
آرامش آرزو می‌کنم،
برایت آرزو می‌کنم که با آواز پرندگان بیدار شَوی و با خنده‌ی کودکان.
برایت آرزو می‌کنم دوام بیاوری
در رکود، بی‌تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو می‌کنم که 
خودت باشی...!



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 2:6 | نویسنده : saman |
از یه جایی به بعد،
دیگه دوست نداری هیچکس رُو 
به خلوتِ خودت راه بدی، حتی اگه تنهایی کلافه‌ات کرده باشه!

از یه جایی به بعد،
وقتی کسی بهت می‌گه دوستت دارم،
لبــخند میزنی و ازش فاصـــله می‌گیری...!

از یه جایی به بعد،
فقط یه حس داری، حس بی‌تفاوتی
نه از دوست داشتن‌ها خوشحال میشی
و نه از دوست نداشتن‌ها ناراحت!

علیرضا روشن



تاريخ : سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 23:41 | نویسنده : saman |

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ!
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻗﺒﻞ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯽ ﺑﺎﻓﯽ!
ﺯﯾﺮﮐﺎﻧﻪ ﺗﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﺍﻧﻪ ﺗﺮ ﻧﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﯽ !
ﺍﻣــــــــــــــــــــــــــــــــــــﺎ!!!
ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ!
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﺩﻟﻢ ﻣﺮﺩ!
ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻐﺰﻡ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻧﻪ
ﺩﻟﻢ!
ﭘﺲ ﻟﻮﻧﺪ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ!
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﯽ!
ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ
...



تاريخ : سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:59 | نویسنده : saman |
آرزوهایت بلند بود
دست‌های من کوتاه

تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم

با این همه
فراموشم مکن
وقتی که بر صندلی فرسوده‌ات نشسته‌ای
و به ماه فکر می‌کنی 



تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ | 12:22 | نویسنده : saman |
و من هنوز عاشقم ....!
آنقدر که مي توانم

هر شب بدون آنکه خوابم بگيرد
از اول تا آخر بي وفايي هايت را بشمارم ...
و دست آخر همه را فراموش کنم ...!
آنقدر که مي توانم
اسمت را روي تمام آبهاي دنيا بنويسم
و باز هم جا کم بياورم ...!
آنقدر که مي توانم
شب ها طوري به يادت گريه کنم که
خدا جايم را با آسمان عوض کند...!
و من هنوز عاشقم
آنقدر که ميتوانم
چشم هايم را ببندم
و خيال کنم : هنوز دوستم داري...



تاريخ : یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ | 0:58 | نویسنده : saman |
دوستت دارم !
گفتنش ساده است
شنیدنش هم
اما فهمیدنش
دشوارترین کارِ دنیاست این روزها
اما همین دشواری زیباست !
زیباست برایِ خاطرِ اطمینانِ دلت
که بفهمد
هر آواره ای عاشق نیست
هر رهگذری مجنون
و تو لیلیِ خاطره هایِ هرکس نخواهی بود !
دوستت دارم ساده ترین دشوارِ دنیاست
برایش باید از
من
گذشت
باید به
ما رسید
باید به
عشق
رسید



تاريخ : یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ | 0:56 | نویسنده : saman |
رفتی
هوا سرد شد
تاریک شد
و گرمای سینه
نشست به سردی انتظار

رفتی
چشمِ خیره
نشست به راه
و گوش تیز شد
به سایشِ طنین گام

رفتی
احساس خسته شد
رنگ مُرد
و چهره سفید گشت
به اقرار دلتنگی



تاريخ : شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲ | 2:17 | نویسنده : saman |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.